loading...

کلبه نیوز | پورتال خبری و سرگرمی تفریحی

متضاد کلمه واقف , متضاد واقف کدام است؟,کدام متضاد واقف است؟,متضاد واقف, کلمه متضاد واقف کدام است؟,متضاد کلمه واقف چیست؟, متضاد کلمه واقف , واقف…

آخرین ارسال های انجمن

کدام متضاد کلمه واقف است؟

کلبه نیوز بازدید : 71 پنجشنبه 10 تير 1395 : 10:41 نظرات ()

متضاد کلمه واقف ,

متضاد واقف کدام است؟,کدام متضاد واقف است؟,متضاد واقف,

کلمه متضاد واقف کدام است؟,متضاد کلمه واقف چیست؟,

متضاد کلمه واقف , واقف متضاد,کدام کلمه متضاد واقف است؟,

متضاد واقف کدام کلمه است؟,متضاد واقف چیست؟

کدام متضاد کلمه واقف است؟

متضاد کلمه واقف کدام است؟

1- بی اطلاع

2- آگاه

3- قابل

جواب : بی اطلاع

توضیحات بیشتر:

معنی واقف در لغت نامه دهخدا:

واقف . [ ق ِ ] (ع ص ) داننده . (غیاث اللغات ) (آنندراج ).آگاه . باخبر. مطلع. خبردار. دانا. (ناظم الاطباء). مستحضر. خبیر : و بر آن خدای عزوجل واقف است . (تاریخ بیهقی ص 374). خوارزمشاه آلتونتاش بدو نامه نبشته و خواجه داند که از خویشتن چون نبشته و من برآن واقف نیستم . (تاریخ بیهقی ص 397). امیر آن در شب راست کرده بود با کوتوال و... چنانکه کس دیگر بر این واقف نبود. (تاریخ بیهقی ص 660). ملک تا اتباع خویش را نیکو نشناسد و بر... اخلاص و مناصحت هر یک واقف نباشد از خدمت ایشان انتفاع نتواند گرفت . (کلیله و دمنه ). بدانچه واقف است از سر من او را بیاگاهاند. (کلیله و دمنه ). بر معرفت تفسیر و تأویل و قیاس و دلیل ناسخ و منسوخ و صحیح و مطعون اخبار و آثار واقف . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 398). ائمه ٔ معرفت و هدایت در انجمن وی ناظر و واقف . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 448).

ای خدا ای قادر بی چند و چون 

واقفی از حال بیرون و درون .

مولوی .

 

گر دوست واقف است که بر ما چه میرود

باک از جفای دشمن و جور رقیب نیست .

سعدی .

 

تا رفت مرا از نظر آن چشم جهان بین 

کس واقف ما نیست که از دیده چه ها رفت .

حافظ.

 

گر چه راهی است خطرناک ز ما تا بر دوست 

رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی .

حافظ.

 

ای سپاهت را ظفر لشکرکش و نصرت یزگ 

نی یقین بر عرض و طول لشکرت واقف نه شک .

نصیرای همدانی (از آنندراج ).

 

وحشی از دست جفا رفت دلم واقف باش 

که نیفتد سرو کارت به جفاکار دگر.

وحشی (از آنندراج ).

 

فولاد شود آب ز خونگرمی زخمم 

بر تن چو زنی تیغ ستم واقف من باش .

(از آنندراج ).

 

- واقف آمدن ؛واقف شدن . واقف گشتن . واقف گردیدن آگاه شدن : 

صد هزار جان فرو شد هر نفس 

کس نیامد واقف اسرار تو.

عطار.

- واقف داشتن ؛ آگاه کردن . واقف گردانیدن . واقف کردن . با خبر کردن . در جریان کار گذاشتن : مرا بر هیچ حال واقف نمی دارند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 328).

- واقف کار ؛ کارآزموده . باتجربه . (از آنندراج )(ناظم الاطباء). هوشیار. دانا. (ناظم الاطباء).

- واقف حال ؛ کارآزموده . باتجربه . هوشیار. دانا. (ناظم الاطباء).

|| ایستاده .(از یادداشت مؤلف ). || ایستاده شونده . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). آن که می ایستد و باز می ایستد. (ناظم الاطباء). ج ، وقف و وقوف . || در اصطلاح فقهی کسی که چیزی را وقف می کند و در راه خدا حبس می نماید. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). وقف کننده . آنکه وقف کرده است .

منبع:لغت نامه دهخدا

مطالب مرتبط
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
تبلیغات
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • کدهای اختصاصی